پایان دردی
که از یلدا سر گرفته باشد
سر از همیشه در می آورد
با اشک
به پیشواز_ گاه خوش حادثه میروم
همان خوشی
که با ابتدای رنج است
آرامی
با مدام پریشانی
شب
از مادری سیاه زاده شده
حالا
نامش را
هر چه خواستی بگذار
و تا زمان شب دارد
به روی سرخ میوه های یلدا
لبخند بزن
من هم
با بغض های شکستنم
چله می نشینم
چشم های من
آخر پائیزند
بی اتفاق.......
فقط نوشته ام..... با هر چه که از کلمه ..از شعر... ندارم......
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
دیگر کلمه ای ندارم
خالی
شبیه کوچه های زمستان
سرد
لاعلاجی دردی
که سطرهایم مبتلا شده اند
و سیاه زخم های پیچیده در هم
به کدام بستر عادت کنند
که نفس از کلمه میگیرم
اما
گفتنی برای حرف ها
از من بر نمی آید
من
صاحب دست های دیوانه ای هستم
که نیاز سطرها را
زخم می زنند
سرم از هوای سکوت سنگین است
سرم به هوای دیوانگی گذاشته انگار
قدم در راه ندارم
پا ندارم
راه ندارم
وبی وزنی لحظه هایم
به بادم می دهد
نفس ندارم
از هوای شعر
برایم نفس بگیر
جان می خواهم
رقص می خواهم از ترانه
صدایی
فریاد می خواهم
نفس ندارم
کلمه ندارم
کسی ازدر بیاید
با حرف
از پنجره
با صدا
دنیا را روی سرم بریزید
شاید در ویرانه هایم
کلمه ای نفس داشته باشد...هنوز
¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤
¤¤ ¤
دستی گذاشته
روی خمیازه ی آخر
تا پرت خواب نشود ماجرا
تا دنیا را آب نبرد
و به این بخت
که برمیگردد به روزگار خوشش
منم که نمیخندم
حدس میزنی
فردا
شبیه یکی از همین کلاغهایی است
که شب ها
صدای جغد میدهند
حدس میزنی
باید رفته باشم
که تو از هنوز
چیزی نمی بینی از من
حدس میزنی
دارم تمام میشوم
با هر چه از تو دورتر
حدس می زنی
چشم های مهربان کسی گم شده
وباید دنبالش بگردی
حدس میزنم
تا پیداش کنی
گم شده باشم
مهربان تر از تمام کلاغ ها
رفته باشم... تمام شوم
بعد از این همه بی حرفی
شاید
حرفی برای نگفتنم... باز.....
.......................................................
یه پرسه جا میخوام
زمین چه دلگیره
پرم بده... رفتن
به آسمون دیره
به آسمون میرم
من از تو آغوشی
که توی دیواره
دلم از این دیوار
یه آسمون شیشه
شکستگی داره
شبیه بدبختی
رو دست آوازم
چه بی نفس موندم
بدون داد و ساز
تو حسرتی دل باز
تو این قفس، موندم
چه روزگاری ... اُه
منو فرو کرده
تو این غم سنگی
شبیه خطی گیج
تو یک کتیبه حرف
چه وسعت تنگی!!!!!!!
شبیه دلتنگی
دمم هوا میخواد
صدام پر و بالی
یه پرسه جا میخواد
...
من از زمین ِ تو
نه ریشه ای میخوام
نه برگ میگیرم
یه زندگی دادم
یه مرگ میگیرم
....................
تنهایی هرس شده ی من
تندیس انتظار تو می شد
آن وقت بام برفی صبرم
دلگرم نو بهار تو می شد
شب تا خیال رفته به کوچه
با خاطره قدم به قدم شد
از حسرت نبود تو برگشت
برگشت و قطره های قلم شد
برگشت و روی کاغذم آشفت
پر قصه بود و راز مگو داشت
رودی پر از حروف کلافه
در شاهراه خشک گلو داشت
این گونه لحظه لحظه غریبم
در خالی حجیم نبودن
بیرون تر از مدار زمینی
تنها در اتفاق سرودن
هم پرسه ی حوالی دیروز
با حال روز بی تو مدارا
خو کرده با نخفته شب زخم
تا روز مرهمی که گوارا
. . . . . .
زمان را به رویم نمی آورند
این حادثه های خبر کرده
هوای خلوتم
به کسی درگیر
و رد نمی شود از سایه های ریخته از من
از این دست
خلوتی پاشیده دارم
وقتی
خیرگی به همه چیز دست می دهد
با چشمهایی
چسبیده به مات این همه روبرو
باید بپاشی از هم
تا پشت گوش همیشه نیفتی
حتی
به اندازه ی یک چشم به هم ریختن
باید به هم بخوری
فردا
روز دیگری اگر نبود
چه داری ؟
از این گذشته ی میخکوب
چه می دانی ؟
چشمان بیداری
وامانده در کجای خیرگی خشکید
حالا که هر ثانیه
از ناگهانی مدام
پرت خواب می شوی ...
افتاده از نفس های آویزانم
درمانده
در ماندگی این هوای کند
نفسی که کشیده بیرون
از قد کشیده ترین حلقه ی در گلو مانده
از بغض های فشرده به سنگ هم
از آه های کش نیامده
گذشته ام گذاشت
سر به سنگ
این، که میرود از من جان
آن ، که می آید بر هم چشم
تو که جا مانده در هنوز شعرهام
درد
کجا مرهمی
که تار بتارم
زخم تنهای پیله ام را
با دلشوره های بسوز
بسازم
تا ناکجای این معنی خفیف امیدوار
فردا...
که خشکش زده
پشت لب ....ها
بار نفس هایم
که به تن نمی دهند این دنده های پوک
ضربی که زندگی گرفته روی دلم
وچشمهات
با دنباله ای ، از سنگینی بی من
بسته می شود
بر این صفحه ی دیر
تقویم ما هر روز
خیال تر کرده فردا را
پایی بریده بریده
راهی که کند می رود
داد می کشد امتداد سطرهام
با این همه حرف سرما زده
داغ دیده زبانم
داد را کشیده از لا به لا
به بیرون سنگ ها
دست روی صدام نگذار
تا انتها باید بیاید این فریاد
بگذار تمام شوم از داد
کم کم دریچه ها از من خفه می شوند
بگو
دستی از آستین زمستان در بیاورد باد
خاکسترم را ببرد
حتی دست برف ها بدهد
و پایم
سر از سپیدی در نیاورد
پایی در قالب فرو رفتن
دردی که کنج یخ زده ی سطرها کشید
راهی که هیچ جا نرفت
فریاد که از اولین شاخه افتاد و شکست
و دستی
از رو رفته به آسمان
با آرزوی خاک گرفته ای از پاییز
از دست های نارس اینجا
به خواب رفته انار و برگشته
روی بخت ترک خورده اش


